|
|
|
|
|
9 فروردین....
یکسال گذشت از اتفاقی که نباید می افتاد. نصف این یکسال را باهات بودم و نصف بیشترش را با فکرت بودم. مطمئنم یادت نیست امروز را...مثل خیلی چیزای دیگه که تو یادت رفت و من ناجوانمردانه یادم نرفت...یکسال گذشت از روزی که اومدی تو زندگیم..می دونم خیلی وقته رفتی ولی هنوز از قلب من نرفتی فکر کنم که دیگه وقتشه کم کم از رویاهام بری...فکر نکنم بتونم دوست نداشته باشم هنوزم هر شب عکس بچگی هاتو از رو صفحه موبایلم می بوسم و می خوابم ... می دونم که این حرفا خیلی دخترونه است خیلی به قول معروف نوستالوژیکه آره درسته هنوزم عین روزایی که یک دختر دبیرستانی بودم قلبم عاشقه..دوست دارم این عاشق بودن را... یکسال گذشت از اتفاقی که نباید می افتاد. اینجا جشن گرفتم. شمع روشن کردم. حافظ می خونم. موزیک گوش می دم. یکسال گذشت از اتفاقی که نباید می افتاد. نباید می افتاد؟ دیگه وقتشه کم کم از رویاهام بری...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 15:30 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
یه وقتایی هم هست هیشکی نیست نگات کنه آهنگ "بابا"ی معین و می گذاری و میری تو فکر که اگر تو بابای بچه ام بودی چقدر من می تونستم خوشبخت باشم؟ که اگر تو اینقدر بچه ات رو ..بچه من رو می خواستی خوشبختیمو نمی تونستم هضم کنم .. که اگر تو عاشق دلشکسته ی بچه ات بچه من بودی چقدر می تونستم عاشقت باشم؟ چشماتو وا کن و ببین..بیبن که بابا اومده ..بابا با یک عروسک خوشگل و زیبا اومده..چشماتو تو چشم بابا یه بار باز و بسته کن نظر به حال دل این عاشق دلشکسته کن... که بعد فکر کنم چه بهت می اومد بابا بشی.. که بعدترش اشکامو پاک کنم و فکر کنم تو اصلا" از بچه ها خوشت نمی اومد...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:3 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دلم برای خودم سوخت برای همه آن روزای پر اضطرب امتحانات دیفرانسیل و هندسه تحلیلی دبیرستان برای همه اون روزای پر از غم و اضطراب و استرس کنکور برای همه اون روزای دانشگاه مزخرف و استادهای مزخرفتر اش برای همه اون روزهای امتحانات به غایت تخمی دانشگاه برای همه اون کتابایی که قطرشون به یک وجب می رسید و مجبور بودم بدون کمترین آموزشی درکشون کنم و امتحان بدهم برای همه روزها و شب های 5-6 سالی که دانشگاه رفتم سوخت...امروز که دختر مدیرمان را یک کم بیشتر تحلیل کردم دلم خیلی بیشتر برای همه اینا سوخت یک دختر 23 ساله که کار در حد حرفه ای بلده و پول در حد حرفه ای در میاره و زندگی را خوش می گذرونه در حد حرفه ای! و تا حالا هیچکس ازش انتظار دانشگاه رفتن نداشته حتی خودش...با 23 سالگی خودم مقایسه اش می کنم من یک آدم سرگردان و حیروون..گیر کرده بین مشکلات دانشگاه و مشکلات خانه و مشکلات عاطفی اش و اقتصادی اش که تازه شروع کرده بود به یادگیری کارایی که دوست داشت باهاشون کسب درآمد بکنه و حالا بعد از 5 سال سابقه کار مفید و سر و کله زدن با 1000 جور مدیر و ارباب رجوع زبون نفهم هنوز درآمدش نصف در آمد آن هم نیست...
امروز دلم برای خودم سوخت که اینهمه از عمرم را بیهوده و غمگین گذراندم.....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 21:28 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
مطمئنم اگر همکاران و دوستانم که از صبح تا عصر مدام در حال خندونشون هستم اگر هیکل مچاله شده منو زیر دوش حموم در حالیکه صدای هق هق گریه هام با صدای رعد و برق لعنتی قاطی شده بود را می دیدند حتما" به قوه بینایی خودشون شک می کردن...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 0:28 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال اولین سالی هست که بی دغدغه امتحان دارم خرداد را می گذرونم بعد از حدود 20 سال ! خرداد همیشه برام ماه استرس و اضطراب و امتحان و شب بیداری و صبح های پر از دلشوره امتحان بوده...اولین باره دارم اینجوری نگاهش می کنم...رام . مهربان . پر از شکوفه های یاس . پر از درخت های توت وحشی . پر از سینی های گوجه سبز . دوستت دارم آخرین ماه بهار... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 9:14 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
افسوس دیگر مرد اشتباهات بزرگ نیستم....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:53 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها روزهای زمان های جفته! می دونم یک کم عجیب به نظر می رسه من هم اول اش همه اش را به حساب تصادف می گذاشتم ولی مگه میشه یک تصادفی که ممکنه حتی در ماه هم یک بار اتفاق نیفته طی 2 هفته بیش از 20 دفعه تکرار بشه؟حتی اگر هم تصادف باشه اصلا" با علم احتمالات جور در نمی یاد یعنی با چه نوع احتمالی ممکنه یک نفر در طی یک ساعت درست لحظه ای به ساعت اش نگاه کنه که اعداد جفت هستن؟...قضیه از این قراره که من یکی دو هفته است که هر وقت بابت کار مهمی به ساعت گوشی ام یا فرق نمی کنه مانیتورم یا ساعت مچی ام نگاه می کنم می مونم مبهوت که جفت آوردم!! یعنی مثلا" زنگ می زنند بابت مصاحبه کاری ساعت 09:09 صبحه....منتظر تماس کسی هستم تا به گوشی ام نگاه می کنم ساعت 00:00 هست و وقتی گوشیم زنگ می خوره ساعت 01:01 هست! بی حوصه ام و از روی بی حوصلگی گوشیم رو بر می دارم ساعت 23:23! صبح دارم از خونه می روم بیرون درست لحظه بیرون رفتن ساعت 07:07! آرزوی چیزی را در دلم زمزمه می کنم ساعت 00:00 ..... قدیم تر ها رسم بود هروقت کسی همچین ساعتی می دید می گفتم یک آرزو بکن تند! حتما" حاجت روا می شوی! حالا اینهمه ساعت های جفت نشونه چی می تونه باشه؟یعنی به فال نیک بگیرم؟پس چرا زندگیم اینجوریه؟.....گیج شدم....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:19 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی تاحالا نشده یکی از کتاب های کوندرا که تموم می شه احساس نکنم چقدر حیف این یکی هم تموم شد ! از بس آدم را با خودش می بره به یک جاهایی که فکرش را هم نمی تونی بکنی...
"مهمانی خداحافظی" ظاهرا" داستان یک همبستری یک شبه و فرزندی در راه است است که تا پایان داستان نمی تونی مطمئن باشی حاصل آن یک شب است یا نه.... ولی این فقط پوسته سطحی داستان هست و اصل داستان جاییست که کوندرا مجبورت می کنی با تمام عوامل داستان هم ذات پنداری کنی...جایی که با تمام حواست لمس می کنی تو هم می تونی به جای تک تک شخصیت های داستان بنشینی جای همونایی که همیشه فکر می کنی هیچوقت هیچ اتفاقی نمی تونه باعث بشه به راه اون آدم بری...می بینی چقدر عجیب و راحت میشه یک شبه تبدیل بشی به یک فرشته یک آدم محبوب یک قاتل یک آزاده یک ویرانگر.....و اینقدر استادانه این کار را می کنه که فراموش می کنی رسیدی به آخر داستان...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 1:10 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
یه تیکه شکلات می گذارم دهنم فکر می کنم...تلخم خیلی تلخم اینقدر تلخ که مزه زهرمار می دهم ! از خونه بیرون می زنم حس آدمای خونه به دوش را دارم فکر می کنم توی یک کارتن خوابیدن و فکر فردا را نکردن تا کجا می تونه شیرین باشه؟یه تیکه شکلات می گذارم دهنم.. تلخم...دنبال کار خیابون ها را زیر و رو می کنم یخ می زنم فکر می کنم قدم می زنم فحش می دهم حرص می خورم حتی گاهی یواشکی بغض می کنم یواشکی گریه می کنم و عجب سوزی می یاد! مدام چشم آدم را آب می اندازه! یه تیکه شکلات می گذارم دهنم...قدیما شکلات ها شیرین بود چرا پس حالا انگار همه شان مزه خاکستر می دهند؟ چاق می شوم؟ حتی یک لحظه فکر کن برام مهم باشه! آدم ها موجودات دور و بعیدی هستند اینقدر دور که وقتی حجم بدن کسی را توی تاکسی کنارم احساس می کنم تعجب می کنم...فکر می کنم زیاد عجیب نیست که آدم های این روزگار کم کم دارند خدا را فراموش می کنند انگار خدا هم این روزا زید جدید پیدا کرده سرش بدددددددددددددددددجور گرمه!.....آقا یه دونه از اون شکلات ها بدبن اطفا"....پشت میزم می نشینم جای دیگه ای ندارم آخه! فکر می کنم سیگار می کشم یه تیکه شکلات می کذارم دهنم...فکر می کنم کجای راهو اشتباه رفتم؟ سیگار می کشم یه تیکه دیگه شکلات می گذارم دهنم تلخم خیلی تلخ و انگار شکلات های این زمونه هم کم جون شده اند بجز قسمت کوچکی از زبانم آن هم برای چند لحظه هیچ قسمتی از وجودم را شیرین نمی کنه...چند لحظه... آره چند لحظه هم خودش کلی هست...یه تیکه شکلات می گذارم دهنم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 23:58 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||
|
|
|
|
|
شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش
خیلی وقته ننوشتم از هیچ جا و هیچ کس اومدم یک گردگیری اساسی بکنم این چند وقته که ننوشتم خیلی اتفاقات ریز و درشت بسیار افتاد ولی القصه که ما همونیم که بودیم بیکار و بی پول نه اینکه کار نکرده باشم هاا نه اینکه دهنم سرویس نشده باشه هاا نه اینکه پدرم در نیومده باشه از بس دنبال کار گشتم هاا نه! نمی دونم کارم از کجا می لنگه که انگار دست به هر کاری می زنم بی نتیجه است واسه هر کاری تلاش می کنم می بینم آخرش بی نتیجه است زرت می خورم به در بسته...این روزا می تونم فقط بگم که نفس می کشم همین...زندگی نمی کنم....اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی... انگار همه جا یک موجود اضافی ام که بی خود و بی جهت از سر ندانم کاری رشد کرده و حالا از بد روزگار رو دست همه مونده حتی خانواده ام باورش سخته نه؟می دونم... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 1:32 توسط پچ پچه های دلتنگی
|
|
||